تبليغاتX
قافله ی عمر



قافله ی عمر

این قافله ی عمر عجب می گذرد



نویسنده : الیکا ; ساعت 4:32 روز

دخترک خندید و پسرک ماتش برد!
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید. به خیالش می خواست، حرمت باغچه و دختر کم سالش را از پسرک پس گیرد! غضب آلود به او غیضی کرد! این وسط من بودم، سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم. من که پیغمبر عشقی معصوم، بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق و لب و دندان تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم. و به خاک افتادم. چون رسولی ناکام! هر دو را بغض ربود، رفت ولی زیر لب این را می گفت:" او یقینأ پی معشوق خودش می آید!" پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:" مطمعنأ که پشیمان شده بر می گردد!" سالهاست که پوسیده ام آرام آرام! عشق قربانی غرور است هنوز! جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم، همه اندیشه کنان غرق در این پندارند: این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

" الیکا "




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : الیکا ; ساعت 2:51 روز

یاد دارم درغروبی سرد سرد٬

می گذشت ازخونه ی ما دوره گرد٬

داد میزد: کهنه قالی میخرم٬

دسته دوم جنس عالی میخرم٬

کاسه و ظرف سفالی میخرم٬

گر نداری کوزه خالی میخرم٬

اشک در چشمان بابا حلقه زد٬

عاقبت آهی کشید بغضش شکست٬

اول ماه است و نان در سفره نیست٬

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشم برده بود٬

اتفاقا مادرم هم روزه بود٬

خواهرم بی روسری بیرون دوید٬

گفت آقا سفره خالی میخرید؟

 

الیکا




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : الیکا ; ساعت 19:17 روز

 

 

کاهگل باران خورده

این . . .

بوی زندگی من است........

 




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : الیکا ; ساعت 4:22 روز

روی دفترم راه میروم

سطر به سطر،

خورشید که زیر پایم سُر خورد

و برف بارید

دانستم که تو نیستی تا

برای هر دانه برف شعری بگویی

و من برای به خاطر سپردنشان

یک قرن زمستان را در حافظه ام کم بیاورم

و تو بهانه از سربگیری که

شعرهایم را در چشمهایت جا گذاشته بودم

الیکا.س

سایه نیستم اما حقیقت هم ندارم!

 

ELIKA




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : الیکا ; ساعت 8:19 روز

elika.s

اگر دیدی مرا در کنج دیوار، دو زانو در بغل،

 دستای بسته..اگر دیدی یه گوشه کنج لونه بدونه سرپناه،

 حتی یه دونه...نشستم با دهانی خشک و بسته،

 اگر دیدی پرِ پرواز ندارم مِثالِ ابرِ تنهایی میبارم..

 بدون بی تو دلم خیلی گرفته، قرارِ این روزا

 بدونِ تو تنهای تنها جون بدم

 بی تو بمیرم.

 

ELIKA




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : الیکا ; ساعت 2:40 روز

الیکا

یه قصه ی قدیمی

یه قصه گوی خسته...

وقتی بابا نداری

نوشتنش چه سخته...

 

ELIKA




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : الیکا ; ساعت 3:20 روز

کودکی هام هنوز یادمه

یادمه چطوری خودمو گول میزدم فردا روز خوبیه، یادمه وقتی توی حیاط تو تاریکی وایمیستادم میگفتم الان شبه کوچولو نترس وقتی صبح بیاد همه چی خوب و قشنگ میشه، یادمه وقتی گریه میکردم میشستم روی تاپِ بعدش اقاجون میومد و نازم میکرد.. بوسم میکرد و می گفت بزرگ که بشی دیگه گریه نمی کنی مثل من که بزرگ شدم و گریه نمی کنم بعدش دیگه گریه نمی کردم آخه می خواستم آقاجون فکر کنه بزرگ شدم. از اون روز دیگه گریه نکردم تا اینکه دیدم آقاجونم داره  های های اشک میریزه رفتم پیشش گفتم ببین آقاجونی هنوز بزرگ نشدی .. بهم گفت من که گریه نمی کنم گفتم پس این اشکا چیه؟  گفت وقتشه که برم تو آسمونا اینا اشک نیست بارونه. یه روز که رفتیم خونه آقاجون دیدم روش یه چیز سبز انداختن و روش ایه های قرآن بود رفتم کنارش گفتم آقاجون بلند شو اومدم با هم بازی کنیم دیدم جواب نمیده و همه دارن گریه میکنند بلند گفتم ساکت آقاجونم خوابه بیدار میشه یه دفعه همه بیشتر گریه کردند منو کدن تو یه اتاق و درو بستن خیلی ترسیدم ولی خوابم برد فردا صبح دیدم همه آقاجونمو بلند کردند و با خودشون میبرند منم کفشای مامانو پام کردم و بودو بودو رفتم تا بهشون برسم.. بردن تو یه جایی بعد که آوردنش بیرون گذاشتنش توی خاک ولی من بازم می گفتم گریه نکنید آقاجونم بیدار میشه دیگه باهام بازی نمی کنه..

هر وقت بارون میاد دوست دارم برم و اشکای آقاجونم و با دستام بگیرم.

 

ELIKA




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : الیکا ; ساعت 2:42 روز

غریب و گُنک و بی فریاد ، اجاقی سرد و خاموشم

نفس هام سرد و یخ بسته ، زمستونِ تو آغوشم

یه روز تو سینه ی سردم ، هزاران شعله برپا بود

تنم فانوسِ شب سوزِ شبای سرد یلدا بود

یه شب بادی غریب اومد

تا صبح بارون به من بارید

نمی شد باورم اما

چشام خاموشی مو می دید

منو خاموش می کرد بارون

می برد خاکسترامو باد

چشام در انتظار اشک

لبام در حسرت فریاد

حالا خالی تر از خالی

اجاقی سرد و خاموشم

نفس هام سرد و یخ بسته

زمستونه تو آغوشم

اجاق خالی و خاموش

مث یه قلب بی خونه

یکی با دست آفتابیش

تو رگ هام خون می جوشه

می دونم شعله ور میشم

می سوزونم زمستونو

می گیرم با سرانگشتم

همه نبضای لرزونو

می دونم شعله ور می شم

می سوزونم زمستونو

می گیرم با سرانگشتم

همه نبضای لرزونو

 

ELIKA




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : الیکا ; ساعت 3:27 روز

تو که دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ی ماست

دلِ دریارو  نوشتی، همه دنیارو نوشتی، دلِ ما رو بنویس...

تو که دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ی ماست

دلِ دریارو نوشتی، همه دنیارو نوشتی، دلِ ما رو بنویس

بنویس هر چه که ما رو سر اومد

بدِ قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما که به زندگی دچاریم

لحظه ها رو می کُشیم نمی شماریم

بنویس از ما که در حال فراریم

توی این پاییز بد فکر بهاریم

دلِ دریارو نوشتی، همه دنیارو نوشتی، دلِ ما رو بنویس

دست من خسته شد از بس که نوشتم

پای من آبله زد بس که دویدم

تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن

چرا اونجا که تویی من نرسیدم

تو که از شکنجه زار شب گذشتی

از غبار بی سوار شب گذشتی

تو که عشقو با نگاهِ تازه دیدی

بادبان به سینه ی دریا کشیدی

دلِ دریارو نوشتی، همه دنیارو نوشتی، دلِ ما رو بنویس

بنویس از ما که عشقو نشناختیم

حرفِ خالی زدیم و قافیه بافتیم

بگو از ما که تو خونه مون غریبیم

لحظه لحظه در فرار و فریبیم

بگو از ما...




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : الیکا ; ساعت 16:18 روز

گفتم : ای پیر جهان دیده بگو

از چه تا گشته، بدینسان کمرت

مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟

یا که ارثی ست تو را از پدرت ؟

ناله سر داد : که فرزند مپرس

سرگذشت من افسانه ست

آسمان داند و دستم ، که چه سان

کمرم تا شد و تا خوده شکست

هرچه بد دیدم از این نظم خراب

همه از دیده ی قسم دیدم

فقر و بدبختی خود ، در همه حال

با ترازوی فلک سنجیدم

تن من یخ زده در قبر سکوت

دلم آتش زده از سوزش تب

همه شب تا به سحر لخت و ملول

آسمان بود و من و دستِ طلب

عاقبت در خم یک عمر تباه

واقعیات ، به من لج کردند

تا رَهِ چاره بجویم ز زمین

کمرم را به زمین کج کردند

 




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : الیکا ; ساعت 20:6 روز

چشم من

بگو چی دیدی غصه خوردی؟

چیک و چیکه چندتا ناودون و شمردی؟

چشم من

تو پا به ماهِ چندتا بغضي؟

ديگه دادِ هرچي ابرِ درآوردي

ميدوني چندتا نمازت و شكوندي

چندتا ربناي نيمه كاره خوندي

شونه هاي آسمون تر شده بس كن

ميبيني خدارو تا گريه كشوندي

تو ميگي

خيابونا شكنجه گاهن

آينه هاي دل شكسته  روسياهن

كاشكي باورت بشه ابركِ خيسم

هنوزم چندتا ستاره بي گناهن

هنوزم يكي نشسته روي ابرا

نگرانِ كفتراي ياكريمِ

ميگه وقتِ خنده هاي بي بهونست

چشمِ من گريه نكن خدا كريمِ

 

 




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : الیکا ; ساعت 21:8 روز

elikaelika-1elika

دست بردار ازین هیکلِ غم

كه ز ويرانيِ خويش است آباد.

دست بردار كه تاريك ام و سرد

چون فرو مرده چراغ از دَمِ باد.

دست بردار، ز تو در عجب ام

به دَرِ بسته چه مي كوبي سر.

نيست، مي داني، در خانه كسي

سر فرو مي كوبي باز به در.

زنده، اين گونه به غم

خفته ام در تابوت.

حرف ها دارم در دل

مي گزم لب به سكوت.

دست بردار كه گر خاموش ام

با لب ام هر نفسي فرياد است.

به نظر هر شب و روزم سالي ست

گرچه خود عمر به چشم ام باد است.

رانده اندَم همه از در گه خويش.

پاي پُر آبله، لب پُر افسوس

مي كشم پاي بر اين جاده ي پرت

مي زنم گام بر اين راهِ عبوس.

پاي پُر آبله دل پُر اندوه

از رهي مي گذرم سر در خويش

مي خزد هيكلِ من از دنبال

مي دود سايه ي من پيشاپيش.

مي روم بارهِ خود

سر فرو ، چهره به هم.

با كس ام كاري نيست

سد چه بندي به ره ام ؟

دست بردار !  چه سود آيد بار

از چراغي كه نه گرماش و نه نور ؟

چه اميد از دلِ تاريكِ كسي

كه نهادندش سر زنده به گور ؟

مي روم يكه به راهي مطرود

كه فرو رفته به آفاقِ سياه.

دست بردار ازين عابرِ مست

يك طرف شو ، منشين بر سرِ راه !

elikaelika-ghaafeleye-omrelika

 

« تا درودی دیگر بدرود »




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : الیکا ; ساعت 3:5 روز

 

فکر نکن که نمی بینم

بر پشت نسیم آرام پرواز می کنی

به صورت غمزده ام لبخند تلخ هدیه می کنی

فکر می کنی دلتنگی هایت را نمی بینم؟

از نسیم بر گلبرگ شقایق می نشینی

و بوسه هایت را یکی یکی نثار گل می کنی

وعطش مرا در پشت ابرهای بوسه هایت نادیده می گیری

فکر می کنی بی قراری هایت را نمی فهمم

لابلای درختان یخ زده می رقصی

دست نوازشت را بر شاخه های مرده می کشی

و به گمانت از سرمای قلب یخ زده ام غافلی

فکر می کنی صدای تپش قلبت را در حسرت

 دست نوازش بر سرم حس نمی کنم

قاصدک عشق!!

ستاره ، گرچه یخ زده و بلور عشقش ترک خورده است

اما می داند

تو پرواز می کنی تا شاید

نسیمی یا طوفانی تو را به آسمان برساند....

elikaa

 

« تا درودی دیگر بدرود »




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : الیکا ; ساعت 4:23 روز

خدایا !

مگذار دعا کنم

که مرا از دشواری ها و خطرهای زندگی مصون داری،

بلکه دعا کنم تا در رویارویی با آنها بی باک و شجاع باشم،

مگذار از تو بخواهم

درد مرا تسکین دهی،

بلکه توان چیرگی بر آن را به من ببخش.

خداوندا !  کمکم کن تا تحمل کنم

آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و

تغییر دهم آنچه راکه نمی توانم تحمل کنم.

 

« تا درودی دیگر بدرود »




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : الیکا ; ساعت 10:45 روز

 

تقدیم به آیدای نازم

اگر تو نباشی...

هزار بار گریه هم

مرا سبک نمی کند

و ابرهای مهربان هم نمی توانند

غباری را که بر دلم

خواهد نشست بشویند

اگر تو نباشی...

چه خواب باشم و چه بیدار

حتم دارم روزگار تکه کاغذیست

افتاده در گوشه خیابانی دراز

خیابانی که پای هیچ عاشقی

به آن باز نشده است

اگر تو نباشی...

چه در کنار پنجره بایستم

چه در شبستانی نمور

و بی نور بنشینم

اشتیاقی برای دیدن آفتاب ندارم

دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم

حتی به اندازه یک نفس کشیدن

تاب ندارم...

 " در گذشت آیدای نازنینم ، دوست مهربانم را بر خانواده و دوستان عزیزش تسلیت می گویم "

 

« تا درودی دیگر بدرود »




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : الیکا ; ساعت 3:45 روز

به لب هایم مزن قفل خموشی

که در دل قصه ای ناگفته دارم

زپایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی آشفته دارم

 

« تا درودی دیگر بدرود »




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : الیکا ; ساعت 17:16 روز

 

می‌خواهم رازی را با شما در میان نهم  

 

آیا تاب شنیدن دارید؟

 

من 

 

      نیمه‌ی پنهان مرگ خویش بوده‌ام

 

من

 

پایان آغاز خود بوده‌ام!

 

می‌دانستید؟

 

به یقین، نه.

 

من از آغاز جهان

 

با مرگ خود همراه بوده‌ام

 

(شاید اگر نمی‌ترسیدم کلامم موزون شود، می‌گفتم:

 

من

 

مرگ بوده‌ام همه

 

من مرگ بوده‌ام!)

 

اما

 

این تنها یک بازی کلامی است

 

من

 

همیشه از مرگ هراسیده‌ام.

 

 

« تا درودی دیگر بدرود »

 




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : الیکا ; ساعت 20:2 روز

لعنت

 

در تمام شب چراغی نیست .

در تمام شهر

نیست یک فریاد.

ای خداوندانِ خوف انگيزِ شب پيمانِ ظلمت دوست!

تا نه من فانوس شيطان را بياويزم

در رواق هر شكنجه گاه پنهاني اين فردوس ظلم آيين،

تا نه اين شب هاي بي پايان جاويدان افسوس پايه تان را من

به فروغ صدهزاران آفتاب جاوداني تر كنم نفرين،ـ

ظلمت آباد بهشتِ گندتان را، در به روي من باز نگشاييد!

در تمام شب چراغي نيست

در تمام روز

نيست يك فرياد.

چون شبانِ بي ستاره قلبِ من تنهاست.

تا ندانند از چه سوزم من، از نخوت زبانم در دهان بسته ست.

راه من پيداست.

پاي من خسته ست.

پهلوانِ خسته را مانم كه مي گويد سرود كهنۀ فتحي قديمي را.

با تنِ بشكسته اش،

تنها

زخم پر دردي به مانده ست از شمشير و، دردي جانگذاي از خشم:

اشك، مي جوشاندش در چشم خونينِ داستان درد:

خشم خونين، اشك مي خشكاندش درچشم.

در شبي بي صبحِ خود تنهاست.

از درون بر خود خميده، در بياباني كه بر هر سوي آن خوفي نهاده دامِ

دردناك و خشمناك از رنجِ زخم و نخوتِ خود، مي زند فرياد:

« ـ در تمام شب چراغی نیست

در تمام دشت

نیست یک فریاد...

ای خداوندانی ظلمتی شاد!

از بهشتی گندتان، ما را

جاودانه بي نصيبي باد:

باد نافانوسِ شيطان را براويزم

در رواق هر شكنجه گاهِ اين فردوس ظلم آيين!

باد تا شب های افسون مایه تان را، من

به فروغ صدهزاران آفتاب جاوداني تر كنم نفرين!»

«استاد احمد شاملو»

 

« تا درودی دیگر بدرود »




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : الیکا ; ساعت 20:7 روز

زندگی یادم داد آسمان آبی نیست

مجنونِ قصۀ ما جز به هوا راضي نيست

زندگي يادم داد

دوستت ميدارم پوچ ترين جملۀ هيچستان است

پنجره ، بارش باران ، واژه ،

از نگاهِ كهنِ رنگ و ريا رقصان است

من به رَدِ غزلي ساده ولي ناب

در اين دفتر خط دار ولي پاك

 چنان مشكوكم

كه بگويند خدا اشك ز چشمان غريبان چيدست

من به اين عشق كه صد رنگ به خود ميبيند مشكوكم

من به جرم دو سه خط شعر

كه دم ميزند از پاك ترين لحظۀ برخوردِ نگاهِ دو جوان محكومم

من به منفور ترين جملۀ عالم

آري: دوستت ميدارم

مصلوبم

 

« تا درودی دیگر بدرود »




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : الیکا ; ساعت 3:1 روز

elikaa

چه گریزیست زمن ؟

چه شتابیست به راه ؟

به چه خواهی بردن

درشبی اینهمه،تاریک پناه ؟

مرمرین پلۀ آن غرفۀ عاج !

ای دریغا که زما بس دور است

لحظه ها را دریاب

چشم فردا کور است

نه چراغیست در آن پایان

هرچه از دور نمایانست

شاید آن نقطۀ نورانی

چشم گرگان بیابانست

مِی فرومانده به جام

سربه سجاده نهادن تا کی ؟

او در اینجاست نهادن

می درخشد در مِی

گربهم آویزیم

ما دوسرگشتۀ تنها،چون موج

به پناهی که تو می جوئی،خواهیم رسید

اندر آن لحظۀ جادوئیِ اوج !

 

« تا درودی دیگر بدرود »




دسته بندی :

    لینک مطلب