تنها نگاه بود و تبسم ، میان ما
تنها نگاه بود و تبسم.
امّا ... نه:
گاهی که از تب هیجان ها
بی تاب می شدیم .
گاهی که قلب هامان
می کوفت سهمگین .
گاهی که سینه هامان
چون کوره می گداخت .
دست تو بود و دست من،
کز شوق، سر به دامن هم می گذاشتند
وز این پل بزرگ
پیوند دست ها
دل های ما به خلوت هم راه داشتند !
یک بار نیز، یادت اگر باشد
وقتی تو، راهی سفربودی
یک لحظه،وای تنها یک لحظه
سر روی شانه های هم آوردیم
با هم گریستیم...
تنها نگاه بود و تبسم، میان ما
ما پاک زیستیم !
ای سر کشیده از صدف سال های پیش
ای بازگشته از سفر خاطرات دور
آن روزهای خوب
تو، آفتاب بودی
بخشنده، پاک،گرم
من،مرغ صبح بودم
مست و ترانه گو
امّا در آن غروب که ازهم جدا شدیم
شب را شناختیم
در جلگه ی غریب و غم آلود سرنوشت
زیر سُمِ سمند گریزان ماه و سال
چون باد تاختیم
در شعله ی بلند شفق ها،غمگین گداختیم
جز یاد آن نگاه و تبسم،
مانند موج ریخت به هم، هر چه ساختیم.
ما پاک سوختیم.
ما پاک باختیم.
« تا درودی دیگر بدرود »
"مادر،باز کن در باز کن ...
همره باد از نشیب و از فراز کوهساران
از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران
می خراشد قلب صاحب مرده ای را سوز سازی
ساز نه ،دردی ،فغانی ،ناله ای ،اشک نیازی
مرغ حیران گشته ای در دامن شب میزند پر
میزند پر بر در و دیوار ظلمت میزند سر
ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر :
" این منم ! فرزند مسلول تو ..
مادر،باز کن در
باز کن در باز کن ... تا بینمت یک بار دیگر !
چرخ گردون زآسمان کوبیده این سان بر زمینم
آسمان قبر هزاران ناله کنده بر جبینم ..
تار غم گسترده پرده روی چشم نازنینم
خون شده از بس که مالیدم به دیده آستینم
کو بکو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم!
اشک من در وادی آوارگان آواره گشته
درد جانسوز مرا بیچارگی ها چاره گشته
سینه ام از دست این تک سرفه ها
صدپاره گشته
برسر شوریده جز مهر تو سودائی ندارم
غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم
باز کن !
مادر، ببین از باده ی خون مستم آخر !
خشک شد،یخ بست،
بردامان حلقه دستم آخر !
آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم
سر بسر دنیا اگر غم بود من فریاد بودم
هرچه دل می خواست در انجام آن آزاد بودم
صید من بودند مهرویان و من صیاد بودم
بهر صدها دختر شیرین صفت
فرهاد بودم درد سینه آتشم زد
اشک تر شد پیکر من
لاله گون شد سربسر از خون سینه
بستر من
خاک گور زندگی شد دربدرخاکستر من
پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم
وه ! چه دانی سل چها کرده ست با من ؟
من چه گویم ؟!
همنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده
ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده !
« تا درودی دیگر بدرود »
خداوندا...
اگر روزی تو از عرشت به زیر آیی
لباس فقر را پوشی ، غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بریزی..
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟
خداوندا ..
اگر با مردم آمیزی ، شتابان در پیِ روزی
ز پیشانی عرق ریزی .
شب آزرده و خسته ، تهی دست و زبان بسته
به سوی کلبه باز آیی..
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟
خداوندا ..
اگر هنگام ظهرِ گرماخیز ،
تَنِ خود را به دستِ خواب بسپاری ،
لبت را بر کاسۀ مسینِ قیر اندودی بگذاری
و دستانت برای سکه ای ،
این سو و آن سو در گذر باشد..
به امیدی که شاید
رهگذری را سوی تو نظر باشد..
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟
خداوندا ،
اگر روزی بشر گردی ، زحالِ ما خبر گردی ،
پشیمان می شوی از خرقۀ خلقت
از این بودن از این بدعت
زمین و آسمان را کفر می گویی !
نمی گویی ؟
« تا درودی دیگر بدرود »
کسی ما را نمی جو يد.
کسی ما را نمی پرسد.
کسی تنها يی ما را نمی گريد.
دلم در حسرت يک دست.
دلم در حسرت يک دوست.
دلم در حسرت يک بی ريای مهربان مانده است.
کدامين يار ما را می برد.
تا انتهای باغ بارانی.
کدامين آشنا آيا
به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را.
واما با توام
ای آنکه بی من
تنهای تنهايی
تو که حتی شبی را هم
به خواب من نمی آيی.
نگاهت.
التيام دستهايت را
دريغ از ما نمی کردی.
من امشب از تمام خاطراتم .
با تو خواهم گفت.
من امشب با تمام.
کودکی هايم برايت اشک.
خواهم ريخت
دفتر تقويم عمرم را
به دست عاصی دريای نا ارام خواهم داد
همان دريا که می گفتی.
تو را در من تجلی می کند.
ای دوست.
همان دريا که بغض شکوه ها يم.
در گلوی موج خيزش زخم بر ميداشت.
واما با تو ام .
ای آنکه بی من مثل من
تنهای تنهايی
کدامين يار ما را می برد
تا انتهای باغ با رانی...
« تا درودی دیگر بدرود »

