تبليغاتX
قافله ی عمر



قافله ی عمر

این قافله ی عمر عجب می گذرد



نویسنده : « الیکا » ; ساعت 15:55 روز

 
خانه ام بی آتش ،
 
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
 
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
 
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
 
راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،
 
پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
 
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
 
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
 
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
 
زیر رگبار نگاهی هرزه
 
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
 
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
 
 
من دگـر خسته شـدم ...
 
باز تا کی به دروغ بنویسم :
 
" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "
 
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
 
رنگ نیرنگ آبی ست ؟!
 
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
 
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
 
 
قسمت می دهم امّا به قلم ،
 
آنچه می بینی و دیدم بنویس
 
از خدا ،
 
از قفس خالی عشق ،
 
از چراگاه هوس ،
 
از خیانت ،
 
از شرک ،
 
از شهامت بنویس !!!
 
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
 
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
 
از من
 
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
 
از خود ...
 
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
 
(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
 
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
 
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!
 
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
 
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
 
من دگـر خـسته شـدم
 
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
 
این همه مورد خوب ...
 
******************
 
گفتي که بيا !!
 
بيا و بنويس !
 
اين قلم اين کاغذ
 
اين همه مورد خوب ؟
 
خنده ام ميگيرد !
 
که چرا بعضي ها ؟
 
اينقدر خوش بينند ؟
 
که در اين دهر بزرگ
 
اين همه مورد خوب ميبينند ،
 
گفتي که طاقت اين کاغذ تو طاق شده پيکر تنها قلمت خرد شده ....
 
زير آوار دروغ !
 
من چه گويم ز دروغ ؟
 
من چه گويم ز ريا کاري افراد دورو ؟
 
من چه گويم ز همراهي اين مردم سر تا پا کبر ؟
 
اگر آن کاغد تو طاقتش طاق شده !
 
کاغذ من زدروغ ناله اش ساز شده !
 
و اگر پيکر تنها قلمت خرد شده !
 
قلم من ز شرمندگي اين همه درد آب شده !
 
گفتي که بيا سر اين قصه بگير و بنويس :
 
من چه گويم از اين قصه درد
 
من چه گويم از اين قصه تنهايي و غربت
 
من چه گويم از اين قصه غصه غمهاي دراز
 
من چه گويم ز تنهايي در اوج شلوغي
 
چه بگويم از شقايق :
 
همگان ميدانند که شقايق چه گليست ؟
 
همگان ميدانند که چرا هيچوقت شقايق در گلدان نيست ؟
 
همگان ميدانند که چرا رنگ شقايق سرخ است ؟
 
سرخي رنگ شقايق ز پيوستگي عشقش است !
 
تنهايي اين گل ز آوارگي عاشق دل سوخته است !
 
چه بگويم ز شقايق آن گل هميشه عاشق !
 
چه بگويم من ز تنهايي نيلوفر مرداب
 
گفتي که دگر خسته شدي
 
خسته از انبوهي اينقدر دروغ!
 
گفتي مي توان زيبا ديد آبي ديد !
 
آري مي شود آبي ديد !
 
آري مي شود زيبا ديد!
 
آري اما با نگاهي مثبت :
 
اين همه کبرو ريا ،
 
اين همه شرک و حسد ،
 
اين همه نيرنگ و دغل ،
 
اين همه فقر و فساد ،
 
همه آبي مي شود ؟
 
همه زيبا مي شود ؟
 
همه مثبت ميشود ؟
 
نه عزيزم هرگز !!!!
 
هرگز اين ها با نگاهي زيبا ، با نگاهي آبي ، با نگاهي مثبت !
 
آبي و زيبا نشود .
 
قسمم دادي به قلم !
 
گفتي آنچه ديدي بنويس :
 
از خدا ،
 
از عشق ،
 
از هوس ،
 
از خيانت ،
 
از شهامت ،
.
.
.
هر چه خواهي بنويس !
 
اگر از من پرسي گويم :
 
که خدا آن بالاست ،
 
که خداست ، تنها دوست ،
 
که خداست تنها همراز ،
 
که خداست محرم اسرار نهان ،
 
که خداست مرهم دردهاي عميق ،
 
که خداست ، تنها دوست ،
 
که خداست بي (( تا ))
 
گفتي از عشق بگو :
 
چه بگويم من از اين زخم عميق !
 
چه بگويم من از درد بزرگ !
 
چه بگويم که اگر گويم من :
 
جز نمک پاشيدن بر سر زخم نباشد هرگز ،
 
فقدت مي گويم :
 
عشق دنياي غريبي است !
 
که اگر وارد آن گشتي تو :
 
فقدت مرگ تواند زآوارگيش آزاد و رها گرداند
 
...
 
جراتش نيست که از حق بنويسم !
 
چه بگويم از حق :
 
حق که در گذر عمر به فراموشي رفت !
 
حق که در حق حقيقت ناحق شد !
 
حق که در حق خالق حق هم ناحق شد !
 
من چه گويم از اين حق :
 
چه نويسم که ناحق باشد :
 
اگر از ناحقي به حقيقت بنويسم !
 
واقعاً نامرديست .
 
قصه ام قصه نبود
 
پاسخي بود به شعري زيبا !
 
پاسخي نه درد دل بود !
 
اگر از اين قلم و اين کاغذ چيزي ماند :
 
باز گويم با تو از بعضي ها .......
 

 

« تا درودی دیگر بدرود »





دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : « الیکا » ; ساعت 2:28 روز

     خدایا !

 خدایا !

            خدایا !

        خدایا !

 

 

دیگر تاب پریشانی ندارم !

 

نه از آهن  ، نه از سنگم ...

                  

                                                                   خدایا !

 

« تا درودی دیگر بدرود »




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : « الیکا » ; ساعت 23:12 روز

   با توام...ببين !

   وسوسه‌ی دلی كه

   باران اشكش را

   نثار رودخانه‌ی هستی كرده است

   دنيا را مي‌سوزاند.

   ببین.....

 

 

« تا درودی دیگر بدرود »




دسته بندی :

    لینک مطلب