« رویای شیرین من »
كاش كبوتر سپيدي بودم تا از بيكران آبي آسمان
لبريز مي گشتم به آبي آرام آن مي آميختم
آرام مي شدم افسوس كه بايد پرواز را از پشتِ
حصار سنگينِ وجودم آرزو كنم اما هرگز
مجالي براي لمسِ پرواز نيست
كه حس پرگشودن و شناور شدن در آسمان را
تنها در خواب تجربه كرده ام .
اما هنوز هم پيچكِ تمنا به دامان آرزوهايم ميآويزد
و در گوشم نجوا مي كند كه بزوديِ زود مي رسد
كه باور مي كنيم رنگِ حقيقت آبيست
درست به رنگِ آرامش
و آبي بيكرانِ قلبهاي آسماني؟
« تا درودی دیگر بدرود »

