گفتم : ای پیر جهان دیده بگو
از چه تا گشته، بدینسان کمرت
مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟
یا که ارثی ست تو را از پدرت ؟
ناله سر داد : که فرزند مپرس
سرگذشت من افسانه ست
آسمان داند و دستم ، که چه سان
کمرم تا شد و تا خوده شکست
هرچه بد دیدم از این نظم خراب
همه از دیده ی قسم دیدم
فقر و بدبختی خود ، در همه حال
با ترازوی فلک سنجیدم
تن من یخ زده در قبر سکوت
دلم آتش زده از سوزش تب
همه شب تا به سحر لخت و ملول
آسمان بود و من و دستِ طلب
عاقبت در خم یک عمر تباه
واقعیات ، به من لج کردند
تا رَهِ چاره بجویم ز زمین
کمرم را به زمین کج کردند
چشم من
بگو چی دیدی غصه خوردی؟
چیک و چیکه چندتا ناودون و شمردی؟
چشم من
تو پا به ماهِ چندتا بغضي؟
ديگه دادِ هرچي ابرِ درآوردي
ميدوني چندتا نمازت و شكوندي
چندتا ربناي نيمه كاره خوندي
شونه هاي آسمون تر شده بس كن
ميبيني خدارو تا گريه كشوندي
تو ميگي
خيابونا شكنجه گاهن
آينه هاي دل شكسته روسياهن
كاشكي باورت بشه ابركِ خيسم
هنوزم چندتا ستاره بي گناهن
هنوزم يكي نشسته روي ابرا
نگرانِ كفتراي ياكريمِ
ميگه وقتِ خنده هاي بي بهونست
چشمِ من گريه نكن خدا كريمِ

