کودکی هام هنوز یادمه
یادمه چطوری خودمو گول میزدم فردا روز خوبیه، یادمه وقتی توی حیاط تو تاریکی وایمیستادم میگفتم الان شبه کوچولو نترس وقتی صبح بیاد همه چی خوب و قشنگ میشه، یادمه وقتی گریه میکردم میشستم روی تاپِ بعدش اقاجون میومد و نازم میکرد.. بوسم میکرد و می گفت بزرگ که بشی دیگه گریه نمی کنی مثل من که بزرگ شدم و گریه نمی کنم بعدش دیگه گریه نمی کردم آخه می خواستم آقاجون فکر کنه بزرگ شدم. از اون روز دیگه گریه نکردم تا اینکه دیدم آقاجونم داره های های اشک میریزه رفتم پیشش گفتم ببین آقاجونی هنوز بزرگ نشدی .. بهم گفت من که گریه نمی کنم گفتم پس این اشکا چیه؟ گفت وقتشه که برم تو آسمونا اینا اشک نیست بارونه. یه روز که رفتیم خونه آقاجون دیدم روش یه چیز سبز انداختن و روش ایه های قرآن بود رفتم کنارش گفتم آقاجون بلند شو اومدم با هم بازی کنیم دیدم جواب نمیده و همه دارن گریه میکنند بلند گفتم ساکت آقاجونم خوابه بیدار میشه یه دفعه همه بیشتر گریه کردند منو کدن تو یه اتاق و درو بستن خیلی ترسیدم ولی خوابم برد فردا صبح دیدم همه آقاجونمو بلند کردند و با خودشون میبرند منم کفشای مامانو پام کردم و بودو بودو رفتم تا بهشون برسم.. بردن تو یه جایی بعد که آوردنش بیرون گذاشتنش توی خاک ولی من بازم می گفتم گریه نکنید آقاجونم بیدار میشه دیگه باهام بازی نمی کنه..
هر وقت بارون میاد دوست دارم برم و اشکای آقاجونم و با دستام بگیرم.
ELIKA
غریب و گُنک و بی فریاد ، اجاقی سرد و خاموشم
نفس هام سرد و یخ بسته ، زمستونِ تو آغوشم
یه روز تو سینه ی سردم ، هزاران شعله برپا بود
تنم فانوسِ شب سوزِ شبای سرد یلدا بود
یه شب بادی غریب اومد
تا صبح بارون به من بارید
نمی شد باورم اما
چشام خاموشی مو می دید
منو خاموش می کرد بارون
می برد خاکسترامو باد
چشام در انتظار اشک
لبام در حسرت فریاد
حالا خالی تر از خالی
اجاقی سرد و خاموشم
نفس هام سرد و یخ بسته
زمستونه تو آغوشم
اجاق خالی و خاموش
مث یه قلب بی خونه
یکی با دست آفتابیش
تو رگ هام خون می جوشه
می دونم شعله ور میشم
می سوزونم زمستونو
می گیرم با سرانگشتم
همه نبضای لرزونو
می دونم شعله ور می شم
می سوزونم زمستونو
می گیرم با سرانگشتم
همه نبضای لرزونو
ELIKA



