تبليغاتX
قافله ی عمر



قافله ی عمر

این قافله ی عمر عجب می گذرد



نویسنده : « الیکا » ; ساعت 20:2 روز

لعنت

 

در تمام شب چراغی نیست .

در تمام شهر

نیست یک فریاد.

ای خداوندانِ خوف انگيزِ شب پيمانِ ظلمت دوست!

تا نه من فانوس شيطان را بياويزم

در رواق هر شكنجه گاه پنهاني اين فردوس ظلم آيين،

تا نه اين شب هاي بي پايان جاويدان افسوس پايه تان را من

به فروغ صدهزاران آفتاب جاوداني تر كنم نفرين،ـ

ظلمت آباد بهشتِ گندتان را، در به روي من باز نگشاييد!

در تمام شب چراغي نيست

در تمام روز

نيست يك فرياد.

چون شبانِ بي ستاره قلبِ من تنهاست.

تا ندانند از چه سوزم من، از نخوت زبانم در دهان بسته ست.

راه من پيداست.

پاي من خسته ست.

پهلوانِ خسته را مانم كه مي گويد سرود كهنۀ فتحي قديمي را.

با تنِ بشكسته اش،

تنها

زخم پر دردي به مانده ست از شمشير و، دردي جانگذاي از خشم:

اشك، مي جوشاندش در چشم خونينِ داستان درد:

خشم خونين، اشك مي خشكاندش درچشم.

در شبي بي صبحِ خود تنهاست.

از درون بر خود خميده، در بياباني كه بر هر سوي آن خوفي نهاده دامِ

دردناك و خشمناك از رنجِ زخم و نخوتِ خود، مي زند فرياد:

« ـ در تمام شب چراغی نیست

در تمام دشت

نیست یک فریاد...

ای خداوندانی ظلمتی شاد!

از بهشتی گندتان، ما را

جاودانه بي نصيبي باد:

باد نافانوسِ شيطان را براويزم

در رواق هر شكنجه گاهِ اين فردوس ظلم آيين!

باد تا شب های افسون مایه تان را، من

به فروغ صدهزاران آفتاب جاوداني تر كنم نفرين!»

«استاد احمد شاملو»

 

« تا درودی دیگر بدرود »




دسته بندی :

    لینک مطلب