تبليغاتX
قافله ی عمر



قافله ی عمر

این قافله ی عمر عجب می گذرد



نویسنده : « الیکا » ; ساعت 16:18 روز

گفتم : ای پیر جهان دیده بگو

از چه تا گشته، بدینسان کمرت

مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟

یا که ارثی ست تو را از پدرت ؟

ناله سر داد : که فرزند مپرس

سرگذشت من افسانه ست

آسمان داند و دستم ، که چه سان

کمرم تا شد و تا خوده شکست

هرچه بد دیدم از این نظم خراب

همه از دیده ی قسم دیدم

فقر و بدبختی خود ، در همه حال

با ترازوی فلک سنجیدم

تن من یخ زده در قبر سکوت

دلم آتش زده از سوزش تب

همه شب تا به سحر لخت و ملول

آسمان بود و من و دستِ طلب

عاقبت در خم یک عمر تباه

واقعیات ، به من لج کردند

تا رَهِ چاره بجویم ز زمین

کمرم را به زمین کج کردند

 




دسته بندی :

    لینک مطلب