غریب و گُنک و بی فریاد ، اجاقی سرد و خاموشم
نفس هام سرد و یخ بسته ، زمستونِ تو آغوشم
یه روز تو سینه ی سردم ، هزاران شعله برپا بود
تنم فانوسِ شب سوزِ شبای سرد یلدا بود
یه شب بادی غریب اومد
تا صبح بارون به من بارید
نمی شد باورم اما
چشام خاموشی مو می دید
منو خاموش می کرد بارون
می برد خاکسترامو باد
چشام در انتظار اشک
لبام در حسرت فریاد
حالا خالی تر از خالی
اجاقی سرد و خاموشم
نفس هام سرد و یخ بسته
زمستونه تو آغوشم
اجاق خالی و خاموش
مث یه قلب بی خونه
یکی با دست آفتابیش
تو رگ هام خون می جوشه
می دونم شعله ور میشم
می سوزونم زمستونو
می گیرم با سرانگشتم
همه نبضای لرزونو
می دونم شعله ور می شم
می سوزونم زمستونو
می گیرم با سرانگشتم
همه نبضای لرزونو
ELIKA

